|
لطفا با دقت بخوانید
دوستان نیک اندیشم:سلام
معتقد هستم بدون شک اولین سوال از انسان این خواهد بود که به عنوان جانشین خدواند بزرگ بر روی زمین چکار شایسته ای انجام داده است و همچنین معتقد هستم که شایسته ترین کار در نزد خداوند بزرگ در تمام ادیان ومکاتب دوست داشتن انسانهای دیگر و مهرورزی و کمک به نیازمندترین آنان می باشد . مدتها است با توجه به خاطره ای که در پایان برایتان خواهم گفت بدنبال یافتن راهی هستم که بتوانیم در فرصتی که نمدانیم برای هر کداممان چقدر از آن باقی است این مسئولیت بزرگ را به بهترین وجه انجام دهیم تا بتوانیم در برابر سوالی که در ابتدا گفتم پاسخگو باشیم .اکنون به عنوان پیشنهاد راهی را مطرح می نمایم و امیدوارم دوستان نیک اندیشم در این راه در کنار من باشند و نظرات اصلاحی خود را برایم ارسال نمایند .
دوستان عزیزم اکثر ما ممکن است ساعتها از وقتمان را در اینترنت گذرانده باشیم و یا بگذرانیم .اکنون پیشنهاد من این است در کنار ساعاتی که در اینترنت به دنبال چیزهایی هستیم که دوست می داریم .بیایید با کمک هم در سراسر کشور انجمن یا گروه خیریه ای تشکیل بدهیم(البته با اخذ مجوز) و ترجیحا در یک سایت مستقل با کمک هم و باتوجه به تخصص هایی که هریک از دوستان دارند گامی در جهت شناسایی و کمک به نیازمندان (کمک های فکری ،مالی ،مشاور ه ای ،پزشکی و .......)در سراسر کشور ودر مناطقی که زندگی می نماییم برداریم .البته این طرح نیاز به کارشناسی بیشتر و بهتر دارد تا بتواند شکل اجرایی به خود بگیرد . لذا از دوستانی عزیزی که مایل به شرکت و همگامی در این طرح می باشند تقاضا دارم تا در گروهی که من در دوره با نام نیک اندیشان ایران ایجاد خواهم کرد عضوشوند و یا با شماره همراه من ۰۹۱۳۲۵۲۴۱۹۶ جهت تبادل نظر تماس بفرمایند.
RSS
POWERED BY
SAMABLOG.COM |
تابستان سال 1382 مادرم به شدت بیمار شد . و با مراجعه به بیمارستان بود که فهمیدیم هر جفت کلیه مادر به یکباره از کار افتاده است . به دستور پزشک محترم آقای دکتر نوری قرار شد مادرم تحت دیالیز قرار بگیرد. در اولین روز دیالیز مادرم با توجه به داشتن سابقه بیماری قلبی دچار ایست قلبی گردید و در بخش مراقبتهای ویژه بستری شد. در مشاوره ای که با پزشک محترم ایشان داشتیم . اعلام شد گریزی از دیالیزنیست. و در هر صورت مادر باید تحت دیالیز باشد . به هر صورت و با توکل به خدا دیالیز ادامه پیدا کرد . بعد از ظهر روزی که سومین دیالیز انجام شد با توجه به اینکه بعضی مواقع این بنده کوچک خدا برای دوستان در مراسم و مناسبتهای ویژه عکاسی می کردم به مجلس عروسی یکی از دوستانم دعوت شده بودم . ساعت جهار بعداز ظهر زنگ خانه ما به صدا درآمد و پسرم محمد گفت بابا با شما کار دارند. وقتی در خانه را باز کردم با سید محمود هاشمی فرزند زنده یاد سید حسین هاشمی که از معلمین برجسته رضوانشهر و از جمله معلم خود من بود روبرو شدم . بعد از سلام و احوالپرسی سید از من خواست با توجه به اینکه شب عروسی داشت برای گرفتن عکس به منزلشان بروم . خیلی ناراحت شدم و با شرمندگی گفتم سید متاسفانه امشب جایی قرار دارم و به هیچ وجه نمی توانم بیایم . سید خیلی ناراحت شد ولی پس از لحظاتی گفت شما چه ساعتی باید بروید . گفتم ساعت شش عصر . سید با ناامیدی گفت پس اگر ممکنه از ساعت چهار تا شش بیا برایم عکس بگیر و بقییه عکس ها را آخر شب وقتی که برگشتی بگیر . خودمانی بگم چون حوصله نداشتم نمی خواستم قبول کنم . اما نمی دانم چه اتفاقی افتاد که گفتم باشه . قبوله . بالاخره آن شب موفق شدم تا در مراسم عروسی سید حاضر شوم و برایش عکس بگیرم .خلاصه فردای آنروز نزدیکهای غروب عکسها را تحویل سید محمود دادم . همان شب در خوابی زیبا پدر سید محمود یعنی سید حسین هاشمی را دیدم در حالیکه لباس سفید زیبایی پوشیده بود و از کوچه ای که خانه مادرم در آن واقع شده است . می گذشت . با اینکه می دانستم سید مرحوم شده است جلو رفتم و فریاد زدم سید خیلی بی معرفتی . گفت چرا . گفتم سید مدتی است مادرم بیمار شده ولی شما حتی یکبار هم به او سر نزدی . گفت. اکبر چرا سر نزنم . تو امروز قلب فرزند من را شاد کردی . حتما سر می زنم . بیا برویم . با سید وارد خانه شدیم . و سید پارچه سفیدی را روی بدن مادرم کشید و گفت انشالله بزودی خوب می شوی . بعد گفت اکبر بیا برویم . می خواهم چیزی را به شما نشان بدهم . با سید حرکت کردیم و ناگهان خود را در بیابانی تاریک و دهشتناک در برابر غاری بسیار تاریک یافتیم. گفتم سید ما حتما باید از این غار بگذریم .گفت همه باید از اینجا بگذرند . گفتم سید اینجا خیلی تاریک است . گفت نگران نباش . الان چراغ روشن می کنم . سید از جعبه ای که در کنار غار بود چراغی برداشت و آن را روشن کرد و وقتی اطراف روشن شد . دیدم در جعبه کنار غار انواع و اقسام چراغها از کوچک تا بسیار بزرگ قرار دارد . پرسیدم سید چرا چراغها اینقدر با هم تفاوت دارد .گفت . همه آدمها وقتی به اینجا می رسند چراغها یشان با هم فرق دارد بعضی ها هم اصلا چراغی ندارند . پرسیدم آقا چکار باید بکنم تا وقتی اینجا می رسم چراغی با نور مناسب داشته باشم . سید سه مرتبه گفت: خدمت به مردم ، خدمت به مردم، خدمت به مردم . از خواب بیدار شدم . فردای آنروز زمانی که جهت عیادت از مادر به بیمارستان مراجعه نمودیم . طبق دستور پزشک دیالیز مادرم قطع شده بود . و.......................................
» روزی برای زندگی » برای زندگی ات کاری کن که معنای بیشتری پیدا کند... » سلام دوستان بزرگوار » پیام نور برای آنان که دلی مهربان دارند ... » يادي از سعدي » تغییر نام » خاطره » آیا این کودک شایسته مهر ورزی نیست » آیا او شایسته مهرورزی نیست » هدف از تشکیل گروه » شاید باور نکنید. ولی واقعا اتفاق افتاد » قطره های باران » اسامی یاران نیک اندیش » دعوت » نیک اندیشان عزیز و بزرگوار |
تعداد بازديدهای اين وبلاگ: |