لطفا با دقت بخوانید دوستان نیک اندیشم:سلام معتقد هستم بدون شک اولین سوال از انسان این خواهد بود که به عنوان جانشین خدواند بزرگ بر روی زمین چکار شایسته ای انجام داده است و همچنین معتقد هستم که شایسته ترین کار در نزد خداوند بزرگ در تمام ادیان ومکاتب دوست داشتن انسانهای دیگر و مهرورزی و کمک به نیازمندترین آنان می باشد . مدتها است با توجه به خاطره ای که در پایان برایتان خواهم گفت بدنبال یافتن راهی هستم که بتوانیم در فرصتی که نمدانیم برای هر کداممان چقدر از آن باقی است این مسئولیت بزرگ را به بهترین وجه انجام دهیم تا بتوانیم در برابر سوالی که در ابتدا گفتم پاسخگو باشیم .اکنون به عنوان پیشنهاد راهی را مطرح می نمایم و امیدوارم دوستان نیک اندیشم در این راه در کنار من باشند و نظرات اصلاحی خود را برایم ارسال نمایند . دوستان عزیزم اکثر ما ممکن است ساعتها از وقتمان را در اینترنت گذرانده باشیم و یا بگذرانیم .اکنون پیشنهاد من این است در کنار ساعاتی که در اینترنت به دنبال چیزهایی هستیم که دوست می داریم .بیایید با کمک هم در سراسر کشور انجمن یا گروه خیریه ای تشکیل بدهیم(البته با اخذ مجوز) و ترجیحا در یک سایت مستقل با کمک هم و باتوجه به تخصص هایی که هریک از دوستان دارند گامی در جهت شناسایی و کمک به نیازمندان (کمک های فکری ،مالی ،مشاور ه ای ،پزشکی و .......)در سراسر کشور ودر مناطقی که زندگی می نماییم برداریم .البته این طرح نیاز به کارشناسی بیشتر و بهتر دارد تا بتواند شکل اجرایی به خود بگیرد . لذا از دوستانی عزیزی که مایل به شرکت و همگامی در این طرح می باشند تقاضا دارم تا در گروهی که من در دوره با نام نیک اندیشان ایران ایجاد خواهم کرد عضوشوند و یا با شماره همراه من ۰۹۱۳۲۵۲۴۱۹۶ جهت تبادل نظر تماس بفرمایند.

روزي براي زندگي

 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.

به پر و پاي فرشته‌و انسان پيچيد خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ...

خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد. آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد. اما مي‌ترسيد حركت كند. مي‌ترسيد راه برود. مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ....

اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفشدوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود!



نوشته شده در 22 شهريور 1388 توسط اکبر حاتمیان| تعداد بازدید : 19 | لينك ثابت |